پيرمرد چوپان
روزي بود روزگاري پيرمرد چوپاني بود او مي رفت به صحرا علف ميچيد براي بزها ميداد بز هاعلف بخورند وشير بدهند وخودش كمي از شير هارامي خورد وبقيّه رامي فروخت او زندگي خودرااين گونه ميگزراند وعصرهامي رفت پشت بام وني مي زد قصر پادشاه روبروي خانه ي پيرمرد چوپان بود مادرپادشاه که شورش را کشته بودند عاشق اين مرد بود وقتي پيرمرد مي رفت روي پشت بام وني مي زد اوهم باكلفت به ني زدن اوگوش مي داد مادر پادشاه هرچه كرد نتوانست بااوحرف بزند امّا پيرمرد هم عاشق اوبود روزي وقتي از بزهايش شيرمي دو شيد دوكلاه ديد زمستان بود واوكلاهي نداشت كه سرش راگرم كند يكي از كلاههارا سرش كرد ورفت تاشير به فروشد ولي كسي صدايش رانمي فهميدوكسي اورانمي ديد چون آن كلاه سحر اميز بود اوكه فهميده بود فكري به سرش زد رفت به قصر پادشاه ووارد اتاق مادر پادشاه شد هيچ كس توي اتاق نبود كلاهش رابرداشت مادر پادشاه تا اورا ديد سلام كرد وگفت تواينجا چه مي كني چه طورامدي اين جا اوماجرا راتعريف كرد مي خواست برود مادرپادشاه رابا خودببرد( اوان يكي كلاه راآورده بود)مادرپادشاه آن يكي كلاه راسرش كرد ومي خواست همراه پيرمرد برود كه پايشان به چيزي خورد وكلاهشان افتاد سربازان داد زدند كه : پادشاها دزدآمده ومي خواهد مادرتان راببرد پادشاه باچوبي آمد وبلند گفت آخرين تقا ضايت چيست كه مامي خواهيم دارت بزنيم اوگفت كلاهم رابه من برگردانيد كلاهش را دادند اوناپديد شد ( مادرپادشاه از قبل رفته بوداو يك گوي سحر آميزداشت كه همه ي آرزوهارا براورده مي كرد ) پيش مادر پادشاه رفت آن ها آرزو كردند كه به جاي دوري بروند آن ها سال ها به خوبي وخوشي زندگي كردند
