تبليغاتX
گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت - آيينه ي اسرار = 03

 خواب شهيد ثاني

شيخ بهائي از پدرش مرحوم شيخ حسين -که از شاگردان برجسته شهيد بوده است- نقل مي کند: صبحگاهي به نزد استاد رفتم. در فکر فرو رفته بود. از سبب آن پرسيدم، فرمود: شب در خواب ديدم که سيّد مرتضي علم الهدي تمام علماي اماميه را دعوت کرده است، همين که من وارد شدم به پا ايستاد و فرمود: نزد شهيد اول (محمدبن مکي) بنشين.
من هم حسب الامر ايشان، نزد شهيد نشستم، امّا بعد از حضور ميهمانها بيدار شدم و اينک به اين خواب فکر مي کنم؛ تصوّر مي کنم مرگم در شهادت باشد.
عاقبت، آن رؤياي رحماني تحقق يافت و در عهد سلطان سليم عثماني در سال (966) هجري قمري، در اثر سعايت بعضي از اهل سنت، دستگير شد و در راه اسلامبول سر از بدن او جدا کردند و براي سلطان [1] آوردند.
 

پاورقي
 

[1] ريحانة الادب، ج 3 ص 286 رضويه، ج 1 ص 189. 

  رؤياي حاج شيخ جعفر شوشتري 

مرحوم حاج شيخ جعفر شوشتري، از اعاظم فقيهان اماميه و از شاگردان صاحب فصول و صاحب جواهر و شيخ انصاري است. او بياني نافذ و منبري جالب داشته، در حدّي که بسياري از اهل معصيت به برکت مواعظ او تائب شده، از راه خويش برگشتند.
او مي گويد: در ابتداي امر، حافظه ام نارسا و بيانم غير شيوا بود، ناچار در منبر از روي کتاب مي خواندم، شبي در واقعه ديدم که در کربلا هستم و ايام، همان ايّامي است که موکب حسيني عليه السلام در آن زمين، نزول اجلال فرموده اند.
من در خيمه امام عليه السلام وارد شدم و سلام کردم. آن حضرت مرا نزد خود نشانيد و به حبيب بن مظاهر فرمود: حاج شيخ جعفر ميهمان ما است. آب نداريم به او بدهيم، ولي آرد و روغن هست، براي او طعامي تهيه کن.
حبيب برخاست طعامي پخته نزدم آورد، چند لقمه خوردم. از خواب بيدار شدم. از برکت آن غذا به مقام کنوني رسيده ام و از اخبار و آثار اهل بيت، لطائفي را استخراج مي کنم که به ذهن ديگران نرسيده است.
وي سرانجام در سال (1303) هجري که از ايران عازم عتبات عاليات بود، دارفاني را وداع گفت و [1] جنازه اش به نجف اشرف منتقل گرديد.

پاورقي 

[1] ريحانة الادب، ج 3 ص 260.
 

 رؤياي مرحوم آيت الله بروجردي
 

جناب مستطاب آيت اللَّه آقاي سيد حسين بدلا که از ائمه جماعت قم و از اساتيد دروس سطح نگارنده، و در زمان مرحوم آيت اللَّه بروجردي از اصحاب ايشان بودند فرمود:
در يکي از سفرهاي تابستانيِ مرحوم آقاي بروجردي به قريه وشنوه -از مناطق ييلاقي قم- اولِ روز، از منزلي که در همسايگي ايشان برايم تهيه شده بود بيرون آمدم، ديدم که مرحوم آقا، بر خلاف روش همه روزه که معمولاً بعد از نماز صبح وانجام تعقيبات استراحت مي کردند، داخل کوچه قدم مي زند و در فکر فرو رفته است.
نزديک آمدم و علت را پرسيدم.
فرمود: در خواب ديدم که سيد مرتضي -همان عالم متفکر قرن پنجم هجري- از دنيا رفته اند و من با جمع زيادي او را تشييع مي کنم و به جنازه اش در صحن حضرت معصومه عليهاالسلام نماز خواندم، از اين رؤيا نگرانم.
با ايشان به بيروني رفتم و براي منحرف کردن فکرشان مسئله اي را عنوان نمودم تا از محضرشان استفاده شود -ايشان به قدري علاقه به بحث هاي علمي داشت که وقتي وارد مذاکره مي شد، همه چيز را فراموش مي کرد-.
بعد از مدتي، مأمور پست آمد و يک محموله پستي را که در روي آن نامه اي جدا بود تحويل داد. وقتي نامه را باز کرديم، خبر مرگ مرحوم آيت اللَّه حاج سيد محمد تقي خوانساري -يکي از علماي بزرگ قم- در آن نوشته و زمان تشييع هم معلوم شده بود و به ايشان تسليت داده بودند.
آقا به مجرد خواندن نامه عازم قم شد. همراه ايشان به قم آمديم. موفّق به تشييع جنازه شديم، و بعد آقا به جنازه ايشان نماز خواند و براي استراحت به يکي از حجره هاي صحن مطهر آمدند، بعد از مقداري جلوس [1] فرمود: اين همان جمعيّتي است که در خواب مشاهده کردم.

 

پاورقي

[1] نقل بدون واسطه از آقاي بدلا (سلمه اللَّه تبارک و تعالي
 

 مکاشفه اي از مرحوم آيت الله بروجردي 

مرحوم شهيد قدوسي و ديگران نوشته اند: مرحوم آقاي بروجردي فرمود: وقتي که در بروجرد بودم، بنا گذاشتم که هر روز مقداري کتاب مثنوي مولوي را مطالعه کنم؛ چند روز به اين برنامه ادامه دادم تا اينکه يک روز در کتابخانه -که احدي نبود- صدايي به گوشم رسيد، مضمونش اين بود که بي راهه مي روي. از آن زمان مطالعه آن کتاب را ترک کردم.
مرحوم قدوسي اضافه مي کند که آقا فرمود: در زماني که بروجرد بودم اين حالت مکرر به من دست [1] مي داد.
 

پاورقي 

[1] مجله حوزه، ويژه نامه مرحوم آيت اللَّه بروجردي، مصاحبه با آيت اللَّه آقاي صافي، ص 135 و مصاحبه با آيت اللَّه آقاي فاضل (زيد عزّهما) ص 143 سيماي فرزانگان ص 143. 

 رؤياي حاج شيخ محمدرضا کرماني 

 و  

حاکميت برزخي حضرت فاطمه سلام الله علیها
 

از مرحوم پدرم بدون واسطه، و از مرحوم آيت اللَّه حائري با واسطه شنيدم:
مرحوم حاج سيد يحيي يزدي -که در منبر يد طولايي داشته اند- نقل مي کند که مرحوم حاج شيخ محمدرضا کرماني - از علماي طراز اول کرمان - حاج سيد يحيي را براي دفع شبهات شيخيه (يا بابيّه) به کرمان دعوت مي کند. مرحوم حاج سيد يحيي در مدت چند شب آن چنان آن فرقه را دچار ضربه علمي و خطابي مي کند که آنان توطئه قتل ايشان را طراحي مي نمايند. به همين منظور ايشان را به يکي از باغ هاي اطراف شهر دعوت مي کنند.
ايشان در معيّت يک نفر از منافق صفتان به آن باغ رفته، بعد از ورود به سالن پذيرايي، افرادي را مشاهده مي کند که از وضع قيافه آنان، به آن توطئه پي مي برد. لباسش را در آورده به بهانه تجديد وضو از سالن خارج مي شود. وقتي به ميان باغ مي آيد، متوجه مي شود که درب باغ را قفل کرده اند و در ورطه اي گرفتار است که غير از خداوند کسي قادر به نجات او نيست.
او به حضرت زهراعليهاالسلام متوسّل مي شود و نجات خود را مي خواهد و خود را مشغولِ شستن سر و صورت مي کند و کارش را طول مي دهد. نيم ساعتي تقريباً فاصله مي شود که فرياد و غوغا به گوشش مي رسد. آنگاه جمع زيادي باغ را محاصره کرده در را شکسته وارد مي شوند ومرحوم سيد را نجات مي دهند.
اين جمعيت در معيّت همان عالم کرماني بوده اند، از ايشان سئوال مي شود از کجا متوجه قضايا شدي؟
مي گويد: عادتم اين است که نزديک ظهر مقداري مي خوابم. امروز در خواب بودم که حضرت زهراعليهاالسلام به خوابم آمد و فرمود: تو مي خوابي و حاج سيد يحيي را در فلان باغ مي خواهند بکشند؟! زود مردم را ببر و او را نجات بده
از خواب پريدم و به دستور آن حضرت عليهاالسلام عمل کردم و مردم را به سرعت به باغ رساندم.[1] 
 

پاورقي
 

[1] يادداشت هاي خطي نگارنده. 

برگرفته ازکتاب آيينه ي اسرار =حسين کريمي قمي 

 در شميم گل نرگس

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/28 و ساعت |