تبليغاتX
گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت

پيرمرد چوپان

روزي بود روزگاري پيرمرد چوپاني بود او مي رفت به صحرا علف ميچيد براي بزها ميداد بز هاعلف بخورند وشير بدهند وخودش كمي از شير هارامي خورد وبقيّه رامي فروخت او زندگي خودرااين گونه ميگزراند وعصرهامي رفت پشت بام وني مي زد قصر پادشاه روبروي خانه ي پيرمرد چوپان بود مادرپادشاه که شورش را کشته بودند عاشق اين مرد بود وقتي پيرمرد مي رفت روي پشت بام وني مي زد اوهم باكلفت به ني زدن اوگوش مي داد مادر پادشاه هرچه كرد نتوانست بااوحرف بزند امّا پيرمرد هم عاشق اوبود روزي وقتي از بزهايش شيرمي دو شيد دوكلاه ديد زمستان بود واوكلاهي نداشت كه سرش راگرم كند يكي از كلاههارا سرش كرد ورفت تاشير به فروشد ولي كسي صدايش رانمي فهميدوكسي اورانمي ديد چون آن كلاه سحر اميز بود اوكه فهميده بود فكري به سرش زد رفت به قصر پادشاه ووارد اتاق مادر پادشاه شد هيچ كس توي اتاق نبود كلاهش رابرداشت مادر پادشاه تا اورا ديد سلام كرد وگفت تواينجا چه مي كني چه طورامدي اين جا اوماجرا راتعريف كرد مي خواست برود مادرپادشاه رابا خودببرد( اوان يكي كلاه راآورده بود)مادرپادشاه آن يكي  كلاه راسرش كرد ومي خواست همراه پيرمرد برود كه پايشان به چيزي خورد وكلاهشان افتاد سربازان داد زدند كه : پادشاها دزدآمده ومي خواهد مادرتان راببرد پادشاه باچوبي آمد وبلند گفت آخرين تقا ضايت چيست كه مامي خواهيم دارت بزنيم اوگفت كلاهم رابه من برگردانيد كلاهش را دادند اوناپديد شد ( مادرپادشاه از قبل رفته بوداو يك گوي سحر آميزداشت كه همه ي آرزوهارا براورده مي كرد )  پيش مادر پادشاه رفت  آن ها آرزو كردند كه به جاي دوري بروند آن ها سال ها به خوبي وخوشي زندگي كردند

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/03/03 و ساعت |

اثر انگشت

 

مرحوم حاج شیخ مهدی پائین شهری قمی دارای کرا مات

 

ومقامات زیادی بوده ،از جمله اگر انگشت ویا انگشتری خودرابه

 

محل گزیدگی مار وعقرب می گذاشت ،فوری اثر زهر وگزیدگی از

 

بین رفته ودرد ساکن ومریض شفا می یافت.این مطلب مکرّر از

 

علما و بزرگان قم که خود مشاهده کرده اند،شنیده شده

 

است.معظّم له در سفری که به اصفهان رفته بودند،موقعی که

 

می خوا ستند سوار ماشین شوندوبه قم مراجعت

 

فرمایند،راننده(تحت تاثیر جوّ رضاخانی)گفته بود که من

 

آخوند راسوارماشین نمی کنم ،بالاخره باخواهش دفتر دار

 

گاراژ،راننده راراضی کرد که حاج شیخ سوارشوندوماشین حرکت

 

کرداتفاقادر بین راه در منطقه ی (مورچه خورت)ماشین

 

پنچرشد.راننده که از اوّل،ازسوارشدن شیخ ناراحت بودفریادش

 

بلندشدوگفت:نگفتم این شیخ راسوارنکنید،دیدیدحرف من راست

 

بودازقدم این شیخ ماشین پنچرشدبالاخره راننده

 

درانظارمسافرین توهین زیادی به مرحوم شیخ کرد.مسافرین

 

دراطراف جاده متفرق گردیدندو حاج شیخ باچندنفر ازمریدان خود

 

درگوشه ای نشسته بودندو راننده به قصدقضای حاجت به کناری

 

رفته بود،ناگهان فریاداوبلندشدکه می گفت:مردم به فریادم

 

برسید.مردم سوی اودویدند،دیدندماری پای اورا گزیده

 

است.راننده متوجّه شده بودکه این بلا،به واسطه اهانت به

 

شخصیّت حاج شیخ مهدی است ومنجربه هلاکت اوخواهدشد

 

و چون در آن بیابان هیچ گونه وسیله علاج ودرمان نبود،اومرگ

 

خودراحتمی دانست،می گفت:به آقابگویید:مراحلال کنند،من

 

اشتباه کردم،وقتی قضیه رابه آن عالم جلیل القدر

 

گفتند،فرمود:من اوراحلال کردم،اورابه نزدمن بیاورید وقتی اورا به

 

نزدشیخ آوردند،درحالی که آن مرد از دردمی نالیدواظهارشرمندگی می کرد،مرحوم حاج شیخ انگشتش رابه محل گزیدگی مار گذاشت.فوری زهربیرون آمد،گویی راننده عمردوباره گرفت وتا آخر عمرازمریدان بااخلاص شیخ شدوازعقیده فاسدخودتوبه کرد

هر کجادردی،دوا آنجارود             هرکجافقیری،نوا آنجارود

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:116

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/03/03 و ساعت |