تبليغاتX
گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت

 آدم راست و درست شريك مال مردم‏ است

 

عبدالرحمن بن سيابه كوفی ، جوانی نورس بود كه پدرش از دنيا رفت مرگ پدر از يك طرف ، فقر و بيكاری از طرف ديگر ، روح حساس او را رنج‏ می‏داد . روزی در خانه نشسته بود كه كسی در خانه را زد . يكی از دوستان پدرش بود . به او تسليت گفت و دلداری داد . سپس پرسيد : " آيا ازپدرت سرمايه‏ای باقی مانده است ؟ "‏

. " نه " -

اين هزار درهم را بگير ، اما بكوش كه اينها را سرمايه كنی و ازمنافع آنها خرج كنی

اين را گفت و از دم در برگشت و رفت

عبدالرحمن خوشحال و خرم پيش مادرش رفت و كيسه پول را به او نشان دادو جريانرا نقل كرد . طبق توصيه دوست پدرش به فكر كاسبی افتاد . نگذاشت به فردا بكشد . تا شب آن پول را تبديل به كالا كرد . دكانی برای خود در نظرگرفت و مشغول كار و كسب شد . طولی نكشيد كه كار و كسبش بالا گرفت حساب كرد ديد ، گذشته از اينكه با اين سرمايه زندگی خود را اداره كرده مبلغ زيادی نيز بر سرمايه افزوده شده است . فكر كرد به حج برود . بامادرش مشورت كرد . مادر گفت اول برو پيش همان دوست پدرت و هزار درهم او را كه سرمايه بركت زندگی ما شده بده ، بعد برو به مكه عبدالرحمن پيش آن مرد رفت و كيسه‏ای دارای هزار درهم جلو او گذاشت وگفت‏ ‏

پولتان را بگيريدآن مرد اول خيال كرد كه مبلغ پول كم بوده است و عبدالرحمن پس از چندی عين پول را به او برگردانده است ، گفت‏

اگر اين مبلغ كم است ، مبلغی ديگر بيفزايم عبدالرحمن گفت : " خير ، كم نيست بسيار پول پر بركتی بود . و چون من اكنون از خودم دارای سرمايه‏ای هستم وبه اين مبلغ نيازمند نيستم ، آمدم ضمن اظهار تشكر از لطف شما ، پولتان‏را رد كنم . خصوصا كه الان عازم سفر حجم ، و ميل داشتم پول شما خدمت‏ خودتان باشد " . عبدالرحمن اين را گفت و از آن خانه خارج شد ، و بارسفر حج بست

پس از انجام مراسم حج ، به مدينه آمد ، همراه جمعيت به محضر امام‏ صادق رفت . جمعيت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند . عبدالرحمن كه‏ جوانی نورس بود ، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال وجوابهايی كه از امام می‏شد بود . همين كه مجلس كمی خلوت شد ، امام صادق‏ با اشاره او را نزديك طلبيده پرسيد

شما كاری داريد ؟

من عبدالرحمن پسر سيابه كوفی بجلی هستم .

احوال پدرت چطور است ؟

پدرم به رحمت خدا رفت

ای وای ، ای وای ، خدا او را رحمت كند ، آيا از پدرت ارثی هم برای‏

شما باقی ماند ؟

خير ، هيچ چيز از او باقی نماند

پس چطور توانستی حج كنی ؟

قضيه از اين قرار است : ما بعد از پدرمان خيلی پريشان بوديم ،

مرگ پدر از يك طرف و فقر و پريشانی از طرف ديگر بر ما فشار می‏آورد ، تا آنكه روزی يكی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسليت به ما گفت‏ ، من اين پول را سرمايه كنم . همين كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم . . . همينكه سخن عبدالرحمن به اينجا رسيد ، امام پيش از اينكه او داستان را به آخر برساند فرمود : بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردی ؟با اشاره مادرم ، قبل از حركت به خودش رد كردم احسنت ، حالا ميل داری نصيحتی بكنم ؟ - " قربانت گردم ، البته !

بر تو باد به راستی و درستی ، آدم راست و درست شريك مال مردم‏

است

منبع : داستان راستان شهید مطهّری 

http://www.safinatonnejat.com 

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/11/14 و ساعت |

 شکایت بردن نزدخلق

صَعصَعَه از مردان بزرگ صدر اسلام است،

 برادر زاده اش احنف(بروزن احمد) می گوید:

(دلم دردگرفت نزد عمویم صَعصَعَه رفتم واز دل

درد خود شکایت  کردم ). عمویم مراسرزنش کرد وگفت :( برادر زاده!وقتی دستخوش بلا شدی ،شکایت آن رانزد شخصی مثل خودت مبر ،زیرا آن شخص اگر دوستت باشد،غمگین می شود، واگردشمنت باشد  شادمی گردد، شکایتت را نزد مخلوق مبر که قادر بر رفع ودفع گرفتاری از تونیست ، بلکه نزد خداند قادری ببر که تورا مبتلا کرده ومی تواند ازتو بزداید).

برادر زاده!( یکی ازدو چشم من بینائی خودرااز دست داده ،ولی حتّی همسرم وبستگان نزدیک من از این موضوع، اطلاع  ندارند

 به قول سعدی:

 دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر

 که کریم است ورحیم است وغفور است وودود

 داستان دوستان جلد دوّم صفحه178

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/11/13 و ساعت |

 شاگرد راهنمای استاد میشود!

چون اسم و آوازه ارسطودرفلسفه وحکمت وطبابت در اطراف عالم شایع گردید ازهرگوشه ی جهان حکما وعلاقمندان به فن پزشکی به نزدش می شتافتند وازعلم ودانش وی بهره هامی بردند.

درزمان ارسطودرهندوستان طبیبی بودبه  نام سربات که درمعالجه ی بیماران شهرتی به تمام داشت.

سربات نیز وقتی اسم وآوزه ارسطو را  شنیدبه طور ناشناس از هند به کشور یونان رفت ومدّتی در خدمت ارسطو به تعلم پرداخت وآن چنان وانمود کرد که ازتمام علوم بی بهره است وچیزی نمی داند.

تا وقتی چنان اتّفاق افتاد که شبی مردی خفته بود و هزار پایی به گوش اورفت ودر مغزسر اومحکم ومستقر شد.

زندگانی آن مرد به خطر افتاد وروز وشب ازآن عذاب مغزی در رنج ومجازات به سرمی برد.کسان آنمرد واقعه را با ارسطو درمیان گذاردند.

ارسطو گفت:علاج این مرد دشوار است ودر معالجه اش خطر جان است واحتمال حیات هم دارد.اگر مرا اجازت دهیدوجمله اعضای خانوا ده اش موافقت کنندمن دراین باب عملی انجام دهم!شاید ازاین بلاها رهایی یابدواگر هم اشتباهی شدومعالجه به نتیجه نرسید مرامعذور بدارند!

براین پیشنهاد حکیم موافقت کردند.

ارسطو؛ بیمار را به خانه خودبرد ودور ازنظر افراد  خانوا ده اش به وی دارو ئی داد واورابیهوش کرد،بند های سراورا باکارد بریدوکاسه سر اورا برداشت.آن جانور رادید پاهای سر اورامحکم کرد خواست با انبر بردارد.

سربات حکیم هندی که ازشکاف ناظر عملیات ارسطو بود به صدای بلند گفت:استاد تااین جا کارت درست وبااصول پزشکی مطابق بود.

امّا اگر هزار پارا بخواهی با انبر برداری پاهایی که در مغز سر فرو رفته به اعصاب مغز آسیب میرساندوصدمه می زند.

ارسطو گفت:به خدا قسم که تو طبیب ماهری هستی! اکنون به درون آی تابه اتّفاق هم کاررا تمام کنیم.پس سربات به نزدارسطو رفت وبه او گفت:ای استادبفرمای تاجوالدوزی رادرآتش سرخ کنندوآن رابرپشت هزار پانهند تاازحرارت آتش

هزار پا،پا های خود راجمع کند.آن گاه او را بردار

پس ارسطو به اوآفرین گفت واز دقّت نظر او متعجب شدوطبق پیشنهادونظر سربات عمل کرد وآن جانور رابرداشتندودوباره سر کاسه بیماررابه جای خود گذاردند وبستند تا کم کم خوب شودوباداروهای لازم او را معالجه کردتا جراحت کامل خوب شد ومریض بهبود یافت.

ارسطو پس از این عمل به سربات احترام زیادی می گذاشت و

او را به خوبی به کشورش بازگردانید

داستانهای شیرین ایرانی جلد 3 صفحه7 5

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/11/10 و ساعت |

 اصل خير و اهل احسان الغياث 

در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/10/30 و ساعت |

نام کتاب:

 برکات حضرت ولي عصر (خلاصه العبقري الحسان)

  تشرف سيدي از علماي زاهد نجف اشرف

عالم زاهد، آقا سيد محمد خلخالي فرمودند: سيدي جليل، که صاحب ورع و تقوي و از پيرمردهاي نجف اشرف بود، با من رفاقتي داشت.

ايشان منزوي بود و زياد با ديگران مخلوط نمي شد.

شبي او را به منزل خوددعوت کردم تا با هم مانوس باشيم.

ايشان هم تشريف آوردند.

فرداي آن شب را هم نگذاشتم بروند و تا غروب که يک شبانه روز مي شد، در منزل ما تشريف داشتند.

فصل تابستان بود و هواي گرم که قهرا انسان تشنه مي شود.

ما هم تشنه مي شديم و ازمايعات خنک براي رفع عطش مي نوشيديم، اما آن سيد جليل بر خلاف ما هيچ اظهارعطش نمي کرد و هر چه را به ايشان تعارف مي کرديم مقداري از روي تفنن مي نوشيد.

به همين جهت من عرض کردم: آقا شما در اين يک شبانه روز چرا اظهارعطش و تشنگي نمي کنيد؟ فرمودند: من تشنه نشدم.

متحير ماندم.

تا آن که ده دوازده روز بعد با ايشان به کوفه رفتيم.

ديدم آن سيد جليل هيچ تشنه نمي شود.

روز آخر که خيال برگشتن به نجف اشرف را داشتيم، اصرار زيادي کردم که چرا شماتشنه نمي شويد؟ بايد بدانم که اگر دارويي براي رفع عطش پيدا نموده ايد و استعمال مي کنيد به من هم ياد بدهيد تا کمتر آب بخورم و خلاصه اصرار زيادي کردم، اماايشان از گفتن سر باز مي زدند.

پس از آن همه اصرار فرمودند: بيا کنار شط برويم وقدم بزنيم.

با هم کنار شط رفته و در حين قدم زدن فرمودند: چهل شب چهارشنبه،همان طوري که برنامه معمول علما و صلحا و عباد نجف اشرف است به نيت تشرف به حضور ولي عصر(ع) به مسجد سهله مي رفتم.

يک اربعين تمام شد و اثري نديدم،لذا مايوس شدم بعد از آن با کمال نوميدي متفرقه مي رفتم.

شبي از شبهاي چهارشنبه که مشرف شدم، هنگام برگشتن مقداري از شب گذشته وآبي که خادم مسجد براي زوار تهيه مي کرد تمام شده بود.

خيلي تشنه شدم شب هم تاريک بود با همه اينها رو به مسجد کوفه گذاشتم و چون مرکبي هم پيدا نمي شد،تاريکي شب و وحشت از دزد و راهزن از يک طرف و زحمت پياده روي و پيري ازطرف ديگر، اين دو، دست به دست هم دادند و با تشنگي و عطش مرا از پا درآوردند،لذا بين راه نشسته و به آن عين الحياة متوسل شده و عرضه داشتم: يا حجة بن الحسن ادرکني.

ناگاه ديدم عربي مقابل من ايستاده و سلام کرد و به زبان عربي متداول درنجف اشرف فرمود: من مسجد السهله تجي سيدنا تريد تروح بالمسجد کوفه؟ (ازمسجد سهله آمده اي و مي خواهي به مسجد کوفه بروي؟) با کمال بي حالي و ضعف عرض کردم: بلي.

فرمود: قم، (برخيز) و دست مرا گرفت و از جايم بلند کرد.

عرض کردم: انا عطشان ما اقدر امشي.

(من تشنه هستم و نمي توانم راه بروم) فرمود: خذ هذه التمرات.

(اين خرماها را بگير) سه دانه خرما به من داد و فرمود: اينهارا بخور.

من تعجب نمودم و با خود گفتم: خرما خوردن با عطش چه مناسبتي دارد؟ ايشان به اصرار فرمود: خذ اکل.

(بگير و بخور) من ترسيدم که تمرد کنم با خود گفتم: هر چه امشب به سرم بيايد، خير است.

يکي ازآن خرماها را به دهان گذاشتم.

ديدم بسيار معطر است و چون از گلويم پايين رفت انبساط و انشراح قلبي به من دست داد که گفتني نيست و فورا عطش و التهابم کم شد.

دومي را خوردم و ديدم عطرش از اولي زيادتر و انشراح قلب

و خنکي آن بيشتراست.

تا آن که سه دانه خرما را خوردم، عطشم کاملا رفع شد.

عجيب تر آن که خرماهاهسته نداشتند و تا آن وقت

چنان خرمايي نديده و نخورده بودم.

بعد هم با اوبراه افتادم و چند قدمي برداشتيم.

فرمود: هذا المسجد.

(اين مسجد کوفه است.)

من متوجه در مسجد شدم، ديدم مسجد شريف کوفه است و از طرفي ملتفت پهلويم شدم اما با کمال تعجب ديدم آن مرد، عرب نيست.

و از آن وقت تاکنون تشنه نشده ام.

معلوم مي شود که مرد عرب خود آن سرور

و يا يکي از ملازمين درگاه حضرتش بوده است. [1] .  

پاورقي 

[1] خلاصه العبقري الحسان ج 2، ص 200، س 5.

 

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/10/13 و ساعت |

 برخود پسندیده

یکی ازخویشان امام زین العابدین (ع)دربرابر آن حضرت ایستاد وزبان ناسزاگویی گشودحضرت درپاسخ اوچیزی نگفت هنگامی که مرداز پیش حضرت رفت امام به اصحاب خودفرمود:آنچه را این مردگفت شنیدید

اکنون دوست دارم همراه من بیایید تانزد اوبرویم وجواب من رانیز به اوبشنوید.

عرض کردند:حاضریم مادوست داشتیم همانجا پاسخ ایشان رابگوییدوماهم آنچه میتوانیم بگوییم.

سپس امام نعلین خودرا پوشید وبه راه افتاد دربین راه این آیه رامیخواند: والکاظمین الغیظ والعافین عن النّاس والله یحبّ المحسنین* ترجمه:( آنان که خشم خودرافروخورندوازمردم گذشت نمایند وخدادوست داردنیکوکاران را*

آل عمران آیه134 )

راوی میگوید:ما ازخواندن این آیه دانستیم او چیزی نخواهدگفت وقتی رسیدیم به خانه آن مرداوراصدازد وفرمود:به اوبگویید

علی بن حسین باتو کارداردهمین که متوجّه شدامام زین العابدین(ع) آمده است د رحالیکه آماده  مقابله ودفاع بود ازمنزل بیرون آمدویقین داشت آن جناب برای تلافی جسارتهایی که ازاو سرزده آمده است.

ولی چشم امام(ع) که به اوافتاد فرمود:

برادر!چندی پیش نزد من آمدی وآنچه خواستی به من گفتی اگرآن زشتیهایی که به من گفتی درمن هست هم اکنون استغفار می کنم واگرآن چه به من گفتی در من نیست خداوندتورا بیامرزد راوی می گوید:آن شخص سخن حضرت را که شنیدپیش آمدپیشانی امام(ع) رابوسیدوعرض کرد:

آری آن چه گفتم درشما نیست ومن به آن چه گفتم سزاوارترم.

 منبع:داستان های بحار النوارجلددوّم   صفحه:89

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/09/27 و ساعت |

بخش سوم : رؤياهاى صادقه

 

برگرفته ازسی دی کتابهای اسلامی اینترنت

 

در ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/31 و ساعت |

نه داستان از شفایافتگان مسجد مقدس جمکران

در

ادامه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/29 و ساعت |

 خواب شهيد ثاني

شيخ بهائي از پدرش مرحوم شيخ حسين -که از شاگردان برجسته شهيد بوده است- نقل مي کند: صبحگاهي به نزد استاد رفتم. در فکر فرو رفته بود. از سبب آن پرسيدم، فرمود: شب در خواب ديدم که سيّد مرتضي علم الهدي تمام علماي اماميه را دعوت کرده است، همين که من وارد شدم به پا ايستاد و فرمود: نزد شهيد اول (محمدبن مکي) بنشين.
من هم حسب الامر ايشان، نزد شهيد نشستم، امّا بعد از حضور ميهمانها بيدار شدم و اينک به اين خواب فکر مي کنم؛ تصوّر مي کنم مرگم در شهادت باشد.
عاقبت، آن رؤياي رحماني تحقق يافت و در عهد سلطان سليم عثماني در سال (966) هجري قمري، در اثر سعايت بعضي از اهل سنت، دستگير شد و در راه اسلامبول سر از بدن او جدا کردند و براي سلطان [1] آوردند.
 

پاورقي
 

[1] ريحانة الادب، ج 3 ص 286 رضويه، ج 1 ص 189. 

  رؤياي حاج شيخ جعفر شوشتري 

مرحوم حاج شيخ جعفر شوشتري، از اعاظم فقيهان اماميه و از شاگردان صاحب فصول و صاحب جواهر و شيخ انصاري است. او بياني نافذ و منبري جالب داشته، در حدّي که بسياري از اهل معصيت به برکت مواعظ او تائب شده، از راه خويش برگشتند.
او مي گويد: در ابتداي امر، حافظه ام نارسا و بيانم غير شيوا بود، ناچار در منبر از روي کتاب مي خواندم، شبي در واقعه ديدم که در کربلا هستم و ايام، همان ايّامي است که موکب حسيني عليه السلام در آن زمين، نزول اجلال فرموده اند.
من در خيمه امام عليه السلام وارد شدم و سلام کردم. آن حضرت مرا نزد خود نشانيد و به حبيب بن مظاهر فرمود: حاج شيخ جعفر ميهمان ما است. آب نداريم به او بدهيم، ولي آرد و روغن هست، براي او طعامي تهيه کن.
حبيب برخاست طعامي پخته نزدم آورد، چند لقمه خوردم. از خواب بيدار شدم. از برکت آن غذا به مقام کنوني رسيده ام و از اخبار و آثار اهل بيت، لطائفي را استخراج مي کنم که به ذهن ديگران نرسيده است.
وي سرانجام در سال (1303) هجري که از ايران عازم عتبات عاليات بود، دارفاني را وداع گفت و [1] جنازه اش به نجف اشرف منتقل گرديد.

پاورقي 

[1] ريحانة الادب، ج 3 ص 260.
 

 رؤياي مرحوم آيت الله بروجردي
 

جناب مستطاب آيت اللَّه آقاي سيد حسين بدلا که از ائمه جماعت قم و از اساتيد دروس سطح نگارنده، و در زمان مرحوم آيت اللَّه بروجردي از اصحاب ايشان بودند فرمود:
در يکي از سفرهاي تابستانيِ مرحوم آقاي بروجردي به قريه وشنوه -از مناطق ييلاقي قم- اولِ روز، از منزلي که در همسايگي ايشان برايم تهيه شده بود بيرون آمدم، ديدم که مرحوم آقا، بر خلاف روش همه روزه که معمولاً بعد از نماز صبح وانجام تعقيبات استراحت مي کردند، داخل کوچه قدم مي زند و در فکر فرو رفته است.
نزديک آمدم و علت را پرسيدم.
فرمود: در خواب ديدم که سيد مرتضي -همان عالم متفکر قرن پنجم هجري- از دنيا رفته اند و من با جمع زيادي او را تشييع مي کنم و به جنازه اش در صحن حضرت معصومه عليهاالسلام نماز خواندم، از اين رؤيا نگرانم.
با ايشان به بيروني رفتم و براي منحرف کردن فکرشان مسئله اي را عنوان نمودم تا از محضرشان استفاده شود -ايشان به قدري علاقه به بحث هاي علمي داشت که وقتي وارد مذاکره مي شد، همه چيز را فراموش مي کرد-.
بعد از مدتي، مأمور پست آمد و يک محموله پستي را که در روي آن نامه اي جدا بود تحويل داد. وقتي نامه را باز کرديم، خبر مرگ مرحوم آيت اللَّه حاج سيد محمد تقي خوانساري -يکي از علماي بزرگ قم- در آن نوشته و زمان تشييع هم معلوم شده بود و به ايشان تسليت داده بودند.
آقا به مجرد خواندن نامه عازم قم شد. همراه ايشان به قم آمديم. موفّق به تشييع جنازه شديم، و بعد آقا به جنازه ايشان نماز خواند و براي استراحت به يکي از حجره هاي صحن مطهر آمدند، بعد از مقداري جلوس [1] فرمود: اين همان جمعيّتي است که در خواب مشاهده کردم.

 

پاورقي

[1] نقل بدون واسطه از آقاي بدلا (سلمه اللَّه تبارک و تعالي
 

 مکاشفه اي از مرحوم آيت الله بروجردي 

مرحوم شهيد قدوسي و ديگران نوشته اند: مرحوم آقاي بروجردي فرمود: وقتي که در بروجرد بودم، بنا گذاشتم که هر روز مقداري کتاب مثنوي مولوي را مطالعه کنم؛ چند روز به اين برنامه ادامه دادم تا اينکه يک روز در کتابخانه -که احدي نبود- صدايي به گوشم رسيد، مضمونش اين بود که بي راهه مي روي. از آن زمان مطالعه آن کتاب را ترک کردم.
مرحوم قدوسي اضافه مي کند که آقا فرمود: در زماني که بروجرد بودم اين حالت مکرر به من دست [1] مي داد.
 

پاورقي 

[1] مجله حوزه، ويژه نامه مرحوم آيت اللَّه بروجردي، مصاحبه با آيت اللَّه آقاي صافي، ص 135 و مصاحبه با آيت اللَّه آقاي فاضل (زيد عزّهما) ص 143 سيماي فرزانگان ص 143. 

 رؤياي حاج شيخ محمدرضا کرماني 

 و  

حاکميت برزخي حضرت فاطمه سلام الله علیها
 

از مرحوم پدرم بدون واسطه، و از مرحوم آيت اللَّه حائري با واسطه شنيدم:
مرحوم حاج سيد يحيي يزدي -که در منبر يد طولايي داشته اند- نقل مي کند که مرحوم حاج شيخ محمدرضا کرماني - از علماي طراز اول کرمان - حاج سيد يحيي را براي دفع شبهات شيخيه (يا بابيّه) به کرمان دعوت مي کند. مرحوم حاج سيد يحيي در مدت چند شب آن چنان آن فرقه را دچار ضربه علمي و خطابي مي کند که آنان توطئه قتل ايشان را طراحي مي نمايند. به همين منظور ايشان را به يکي از باغ هاي اطراف شهر دعوت مي کنند.
ايشان در معيّت يک نفر از منافق صفتان به آن باغ رفته، بعد از ورود به سالن پذيرايي، افرادي را مشاهده مي کند که از وضع قيافه آنان، به آن توطئه پي مي برد. لباسش را در آورده به بهانه تجديد وضو از سالن خارج مي شود. وقتي به ميان باغ مي آيد، متوجه مي شود که درب باغ را قفل کرده اند و در ورطه اي گرفتار است که غير از خداوند کسي قادر به نجات او نيست.
او به حضرت زهراعليهاالسلام متوسّل مي شود و نجات خود را مي خواهد و خود را مشغولِ شستن سر و صورت مي کند و کارش را طول مي دهد. نيم ساعتي تقريباً فاصله مي شود که فرياد و غوغا به گوشش مي رسد. آنگاه جمع زيادي باغ را محاصره کرده در را شکسته وارد مي شوند ومرحوم سيد را نجات مي دهند.
اين جمعيت در معيّت همان عالم کرماني بوده اند، از ايشان سئوال مي شود از کجا متوجه قضايا شدي؟
مي گويد: عادتم اين است که نزديک ظهر مقداري مي خوابم. امروز در خواب بودم که حضرت زهراعليهاالسلام به خوابم آمد و فرمود: تو مي خوابي و حاج سيد يحيي را در فلان باغ مي خواهند بکشند؟! زود مردم را ببر و او را نجات بده
از خواب پريدم و به دستور آن حضرت عليهاالسلام عمل کردم و مردم را به سرعت به باغ رساندم.[1] 
 

پاورقي
 

[1] يادداشت هاي خطي نگارنده. 

برگرفته ازکتاب آيينه ي اسرار =حسين کريمي قمي 

 در شميم گل نرگس

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/28 و ساعت |

 برگرفته ازکتاب آيينه ي اسرار =حسين کريمي قمي  

 در شميم گل نرگس  

 داستان حاج سيد مرتضي حسيني 

صديق مکرّم آقاي حاج سيد عباس حسيني (واعظ) که چند ماه قبل مرحوم شد از پدرش مرحوم سيد مرتضي حسيني که از تربيت شدگان مرحوم حاج شيخ محمّد تقي بافقي است، جرياني را نقل کرد؛ از ايشان خواستم آن را بنويسد، قبول فرمود. چکيده آن نوشته که نزدم موجود است اين چنين است:
مرحوم سيّد مرتضي، منزل مسکوني خود را به يکصد و هشتاد تومان به طور اقساط پنج ماهه، خريداري کرده و در سر رسيد اوّلين قسط با تهي دستي روبرو مي شود. به مسجد جمکران رفته و به امام زمان عليه السلام متوسّل مي شود.
مرحوم حاج اسداللَّه خرّاز قمي که از دوستان متديّن مرحوم سيّد مرتضي بوده و حدود چهل سال سيّد براي او روضه هفتگي مي خوانده، او را ديدار کرده و مي گويد که در خواب از طرف حضرت ولي عصرعليه السلام مأمور شدم اقساط خانه ات را بپردازم (ظاهرا حاج اسداللَّه از اصل خريد خانه هم بي خبر بوده) سيّد قبول مي کند و تمام اقساط منزل به برکت توسّل به حضرت بقية اللَّه توسط حاج اسداللَّه پرداخت مي گردد.
مرحوم حاج سيد عبّاس مي گفت: آقاي حاج اسداللَّه، پدرم را وصيّ خود قرار داد. بعد از فوت حاجي، پدرم تمام مراسم واجب و مستحب را براي او انجام داد. آن شب بر اثر خستگي، بعد از نماز مغرب و عشا خوابش گرفت. نيمه شب از جا برخاست. خيال کردم ناخوش است. گفتم: چه شده؟ گفت: الآن حاج اسداللَّه را خواب ديدم. به من گفت: همه کارها را انجام داديد، مگر نماز ليلة الدفن را، تا دير نشده برخيز آن را هم به جا آور. حال مي خواهم آن نماز را بخوانم. پدرم به من گفت: سيّد عباس، ببين حاجي در شب اوّل قبرش چقدر فراغ خاطر دارد. 
 

 کرامتي از حضرت معصومه

چون تمام نعمت هاي مادّي و معنوي اهل قم، به برکت حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام است و ما همگي از برکت قبر مطهرش متنعّم هستيم، از انصاف به دور است که در اين کتاب از فضائلش نشود؛ بر اين اساس چکيده کرامتي را که صاحب انوار المشعشعين در کتابش به عنوان يک امر متواتر درج نموده، در اين نوشتار مي آوريم. ايشان مي نويسد: يکي از خدّام آستانه مقدّسه حضرت معصومه به نام ميرزا اسد اللَّه، از ناحيه پاگرفتار بيماري شقاقلوس (بي حسّي و فاسد شدن عضوي از اندام) گشته، جراحان بالاتفاق نظر به قطع پاي ايشان دادند، تا بيماري به ديگر اعضا سرايت نکند.
ايشان مي گويد: حال که بناست فردا پايم را قطع کنند، امشب مرا به حرم مطهر حضرت معصومه ببريد. او را به دوش مي کشند و به حرم مي آورند. خدّام در را بسته و او را به حال خود وا مي گذارند، وي از فشار درد تا صبح صادق فرياد مي زند. هنگام صبح خوابش مي برد و در عالم خواب خانم مجلّله اي را مشاهده مي کند که به او مي گويد: ترا چه مي شود؟ جواب مي دهد: پايم فاسد شده و از خدا مي خواهم که يا مرا مرگ دهد و يا شفا بخشد.
آن خانم گوشه مقنعه خود را چندين دفعه به پاي او ماليده مي فرمايد: تو را شفا داديم. عرض مي کند: شما کي باشيد؟ مي فرمايد: فاطمه دختر موسي بن جعفر.
او از خواب بيدار مي شود و خود را سالم مي يابد. فريادش بلند مي شود که در را باز کنيد، شفا گرفتم. خدّام در را باز کرده، وي را خندان و سالم مي بينند.
شگفت اينکه مقداري پنبه نزد او يافت مي شود که هر مريضي آن را به موضع درد خود مي ماليد شفا [1] مي يافت، ولي در خرابي سيل قم آن پنبه مفقود گرديد.
حضرت معصومه در سال (201) قمري در شهر قم، بعد از هفده روز بيماري وفات يافت و در مقبره اي در محلّ فعلي مدفون گرديد، و بعدها چهار زن ديگر از خواتين اهل بيت عليهم السلام در کنار او دفن شدند.
ابتدا زينب دختر حضرت جوادعليه السلام سقفي از بوريا بر قبر بنا کرد. در سال (529) قمري شاد بيگم، از زنان خاندان امير تيمور گورکاني، گنبد منور را ساخت، و در سال (925) قمري به دستور شاه [2] اسماعيل صفوي تجديد بنا شد و بعدا فتحعلي شاه قاجار، گنبد را طلا نمود.
طبق روايتي که در کتاب کامل الزيارات مذکور است، امام جوادعليه السلام فرمود:
وَمن زار عمّتي بقم فله الجنّة [3] .


يا رب چه قشنگ است و چه زيبا حرم قم
چون جنّت اعلا، حرم محترم قم

بانوي جنان، اخت رضا، دختر موسي
دُردانه زهرا و ملائک، خدم قم

اين مژده بس او را که بهشت است جزايش
هر کس که زيارت کندش در حرم قم
  

پاورقي

[1] انوار المشعشعين ص 217.
[2]
تاريخ دار الايمان قم از محمّد تقي بيک ارباب، ص 35 و تاريخ قم از ناصر الشريعه، ص 80 - 75
.
[3]
کامل الزيارات، باب 106ص 338.
 

 تشرف علامه بحرالعلوم خدمت امام زمان عج  

همان گونه که درباره علامه بحرالعلوم (1212 - 1155) مرقوم شد، فيض شرفيابي او به حضور امام [1] عصر و ناموس دهر - عجل اللَّه تعالي فرجه الشريف - متواتر است.
محدث قمي در کتاب فوائد رضويه چند داستان براي ايشان نقل کرده است که به چکيده بعضي از آنها در اين نوشتار اکتفا مي شود:
1 - بزرگان، از ملّا زين العابدين سلماسي که از محارم اسرار سيد بوده است نقل کرده اند که روزي ميرزاي قمي به ديدار سيّد آمد، وقتي مجلس خلوت شد ميرزا به سيّد گفت: از نعمت هاي غيرمتناهي که به شما براي تان روزي شده، ما را به فيض برسانيد.
سيد فرمود: دو شب قبل (شب گذشته) در مسجد سهله فيض ملاقات برايم حاصل شد و مناجات امام زمان عليه السلام را با الفاظي جالب که دل را منقلب و چشم را گريان مي کرد استماع نمودم؛ بعد از پايان مناجات، من را به نام فراخواندند، نزديک رفتم تا جايي که دست من به آن جناب مي رسيد.
مرحوم سلماسي گويد: چون کلام به اينجا رسيد، سيّد وارد مطلب ديگري شد. بعد از آن ميرزاي قمي خواستار ادامه داستان شد، ولي سيد به او فهماند که اين از اسرار مکتوم است.
2 - باز از مرحوم سلماسي نقل شده است که شخصي از سيّد پرسيد: آيا در زمان غيبت کبرا ديدار امام حاصل مي شود؟
سيّد در حالي که مشغول کشيدن قليان بود، سر به زير انداخت و آهسته فرمود: چه بگويم در جواب او و حال آنکه آن حضرت من را در بغل کشيده و به سينه خود چسبانيده اند، و از طرفي تکذيب مدّعي ديدار آن بزرگوار وارد شده است.
سپس به آن سائل فرمود: از اهل بيت عصمت عليهم السلام تکذيب مدّعي ديدار رسيده است و ديگر براي او [2] چيزي نقل نکرد

پاورقي 

[1] ريحانة الادب، ج 1 ص 234.
[2]
فوائد رضويه جلد دوم، ص 680 - 678.
 

 داستاني از مرحوم آيت الله مرعشي نجفي


 

مرحوم آيت اللَّه سيد شهاب الدين مرعشي يکي از مراجع تقليد شيعه که با تکميل کتاب احقاق الحق و تاسيس کتابخانه کم نظير خود، يکي از نيرومندترين نگهبانان فرهنگ شيعه محسوب مي شود، در يکي از ملاقات هايي که با ايشان داشتم فرمود:
در نجف نزد عالمي بزرگوار (اين جانب براي حفظ بعضي از جهات از ذکرنام آن عالم معذورم) به طور خصوصي درس مي خواندم. آن عالم بسيار مهذّب و مورد احترام همگان بود، و از کثرت علاقه به امام زمان(عج) در افواه اهل نجف از منتظران ظهور محسوب مي شد.
روزي براي فراگيري درس به محضرشان رفتم، ديدم گريه مي کند و بسيار پريشان است. علت آن را پرسيدم، فرمود: شب گذشته در عالم رؤيا امتحان شدم، ولي از امتحان بيرون نيامدم، در خواب به من گفته شد که آقا ظهور کرده اند و در وادي السلام -مکان خاصي است که گورستان نجف را در بردارد- مردم با او بيعت مي نمايند، به مجرّد شنيدن اين موضوع از جا حرکت کردم و به عجله وارد خيابان شدم. ديدم غوغايي از جمعيت است و همه با سرعت هر چه بيشتر به سوي وادي السلام مي روند، هر کس به فکر اين است که زودتر خود را به امام برساند و با جنابش بيعت کند.
ديدم عشق ديدار امام، مردم را چنان خود باخته ساخته که کسي را با کسي کاري نيست و تمام علقه ها را به فراموشي سپرده اند؛ آنها که تا ديروز به من عشق مي ورزيدند ديگر به من اعتنا نمي کنند، بلکه با لحني تند مي گويند: آقا کنار رو و مانع راه ما نباش.
کوتاه سخن آنکه احساس کردم ظهور امام بازارم را کساد کرده است، از همانجا نقشه کشيدم که در ملاقات با امام ايشان را محترمانه از ظهورش منصرف سازم. بعد از آنکه با هزار سختي به خدمتش رسيدم، عرض کردم: فدايت شوم! خودتان را به زحمت انداختيد، ما کارها را ساماندهي مي کرديم، نيازي نبود که خود را گرفتار سازيد و زحمات طاقت فرساي رهبري را به عهده بگيريد. با اين قبيل سخن ها مي خواستم امام را از ظهورش منصرف کنم، بعد از چند جمله از اين نوع گفتارها، يک مرتبه از خواب بيدار شدم و فهميدم که هنوز لياقت حضرتش را ندارم.
نگارنده گويد: از اين حکايت، من و امثال من بايد حساب کار خود را بکنند؛ بدانيم که تا اصلاح نشويم وحتي المقدور از آلودگي گناه و ظلمت هوا و هوس بيرون نياييم، انتظار همنشيني و ديدار آن عزيزِ ابرار و قدوه أخيار را نداشته باشيم.
آيينه شو، جمال پري طلعتان طلب

جاروب کن تو خانه و پس ميهمان طلب

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/26 و ساعت |

 آيينه ي اسرار =حسين کريمي قمي

 در شميم گل نرگس

حاج شيخ حسنعلي نخودکي (اصفهاني) و توسل در مسجد جمکران

مرحوم آيةاللَّه حائري مرقوم داشته اند: جناب آقاي حاج شيخ عبداللَّه مهرجردي، از وعاظ مشهور خراسان بوده و متجاوز از چهل سال است که ايشان را به خوبي مي شناسم و آدم فاضل و درست و با محبتي است؛ ايشان در اواخر سلطنت رضا پهلوي - که بر اهل علم خيلي سخت گرفته بود - به مرحوم حاج شيخ حسنعلي مراجعه مي کند تا از راهنمايي هاي معنوي او بهره مند گردد و راه حلي براي مشکلي که داشته بيابد - مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني، معروف به دستگيري معنوي بود - حاج شيخ حسنعلي ظاهرا پس از إعمال قدرت خاصي مي گويند: حل مشکل شما براي اينکه به نظام وظيفه نروي و معاف شوي، مشروط به اين است که به قم بروي و در مسجد جمکران قم، به حضرت صاحب الامر (عليه آلاف التحيه و الثناء) متوسّل شوي
ايشان به قم مي آيند و به مسجد جمکران مي روند و به حضرت متوسّل مي شوند. در نتيجه، خواب مي بينند که در مسجد يا حياط آن هستند و ظاهرا خادمه اي به ايشان مي گويد: حضرت حجت (سلام اللَّه عليه) در مجاورت مسجد تشريف دارند؛ و حاج شيخ را خدمت امام عليه السلام راهنمايي مي کند
آقاي مهرجردي مي گفت: يادم نيست که خود آقا يا من، صحبت معافيت از نظام وظيفه را پيش کشيدم، فرمود: ما آن را درست کرديم. از خواب بيدار شدم و از سابق يک معافيت يک ساله، به عنوان مرض يا عذر ديگر - يادم نيست - داشتم. هر موقع که نياز به نشان دادن مي شد، همان برگ موقت را - که مدت ها بود وقت آن تمام شده بود - نشان مي دادم و رفع گرفتاري مي شد؛ تا چند سال به اين گونه بود تا آنکه مشمول بخشودگي گرديدم. [1]

پاورقي

[1] سرّ دلبران، ص 244با اندکي تصرف در عبارات.

مرحوم آية الله حائري و استشمام عطري خاص

در مسجد مقدس جمکران

مرحوم آيت اللَّه حائري مرقوم داشته اند: در چند سال قبل... يک روز عصر با مرحوم آقاي آقا سيد حسين قاضي (پسر عموي علّامه طباطبائي) به مسجد جمکران مشرف شديم. در مسجد بوي عطر مخصوصي به مشامم خورد. مثل آنکه کسي سابقا در اين محل بوده و رفته و بوي عطر آن هنوز باقي است. آن نوع عطر هنوز ياد ندارم که حس کرده باشم.
موقعي که به قم برگشتم، براي نماز مغرب و عشاء به مسجد امام رفتم. هنگام مراجعت به خانه، همان بوي را در دکاني که دواهاي قديمي فروخته مي شد حس کردم....
فرداي آن روز، به آن دکان مراجعه کردم و جريان يک سنخ بودن جا خالي جمکران و جا خالي اين دکان را براي صاحب دکان گفتم، و گفتم: معلوم مي شود ما بيگانه نيستيم مطلب را بگو
گفت: إن شاء اللَّه خير است
گفتم: آقا اينجا تشريف مي آورند؟
گفت: ممکن است بعضي از اصحاب ايشان اينجا تشريف بياورند
نگارنده مي گويد: چند سال قبل، اين جانب براي يکي از دوستان هم بحث خود (جناب آقاي سيد حسن آل طه) در مسجد جمکران اين جريان را از مرحوم آيت اللَّه حائري -استاد عظيم الشأن و متفکر خودمان- بازگو مي کردم و در ذهن خود به ديد ساده لوحي به آن مي نگريستم. در آن اثنا چنان بوي خوشي فضا را عطر آگين کرد که سابقه آن را نداشتم، و اين بوي خوش براي هر دو نفر ما تا مدّتها محسوس بود، و هرچه به اطراف نگاه کرديم کسي در حال عطر زدن نبود
نظر مرحوم آية الله حائري درباره مسجد جمکران

مرحوم آيت اللَّه حائري نسبت به مسجد جمکران عقيده خاصي داشت و خيلي از اوقات با بعضي دوستان به آنجا مي رفت؛ حتي به ياد دارم که روزي فرمود: از ابتداي شهر تا مسجد جمکران را قدم کردم، و جمع آن قدمها را بيان فرمود که الان به خاطر ندارم
در هر حال ايشان مي نويسد: مسجد جمکران از آيات باهرات عنايت آن حضرت است. توضيح اين مطلب در ضمن چند جهت - که شايد خيلي افراد از آنها غافل باشند - ذکر مي گردد:
1 - داستان آن که در بيداري اتفاق افتاده است از کتاب تاريخ قم - که معتبر است - از صدوق رحمةاللَّه نقل شده است؛ مرحوم آقاي بروجردي که مرد دقيق و ملّايي بود مي فرمود: اين داستان در زمان صدوق رحمةاللَّه واقع شده است، و نقل او دلالت بر کمال صحّت آن دارد.
2 - داستان مشتمل بر جرياني است که مربوط به يک نفر نيست؛ زيرا صبح که مردم بيدار مي شوند مي بينند که زمين با زنجير علامت گذاشته شده است. اين زنجيرها به درخواست خود جناب حسن به عنوان علامت مسجد کشيده شده بود تا مردم باور کنند، اين زنجيرها تا مدتي در منزل سيّد محترمي - که ظاهرا سيد ابوالحسن الرضا نام داشت - بوده و مردم به آن استشفاء مي نمودند و بعدا بدون هيچ جهت طبيعي مفقود مي شود.
ايشان بعد از ذکر سه دليل ديگر مرقوم داشته است:
6 - متن دستور موافق با ادلّه ديگر است، زيرا هم نماز تحيّت مسجد، هم نماز صد بار إِيّاکَ نَعْبُدُ وَإِيّاکَ نَسْتَعين و هم تهليل و هم تسبيح حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام در روايت وارد شده است.
7 - اين دو داستان [1] که مشهود يا مثل مشهود خودم بود، و داستانهاي ديگري هست که فعلا تمام خصوصيات آن را در نظر ندارم.
8 - با آنکه در آن موقع زمين بي ارزش بوده است، فقط يک مساحت کوچکي مورد دستور قرار گرفته است که ظاهرا حدود سه چشمه از مسجد فعلي است که در زمان ما خيلي بزرگ شده است.
نگارنده که خالي از وسوسه نيستم و خيلي خوش بين به نقليات مردم نمي باشم، از اين امارات قطع به صحت اين مسجد مبارک دارم. و الحمدللَّه علي ذلک وعلي غيره من النعم التي لاتحصي. [2] .

پاورقي

[1] منظور دو داستاني است که در صفحات قبل گذشت.
[2]
به نقل از کتاب خاطرات که به خط ايشان نوشته شده است

مشاهدات عيني نگارنده{حسين کريمي قمي} در شهريور 1378 

چون نوبت به بيان وضع مسجد در حال حاضر رسيد، براي اينکه چيزي را بدون تحقيق ننويسم، عصر روز سه شنبه نهم شهريور (1378) شمسي، مطابق با پانزدهم جمادي الثاني (1420) قمري، ابتدا با بعضي از دوستان از کوه خضر ديدن نمودم. اين کوه حدّ فاصل بين قم و جمکران است و حدود سه کيلومتر با جمکران فاصله دارد. راه اين کوه در حال حاضر منحصر به جاده اي است که از شهرک امام خميني به آن کوه منتهي مي شود. از پايين که نگاه شود، چندان مرتفع نيست، ولي از بالاي آن بسيار مَهيب و مرتفع به نظر مي رسد، وقتي از بالا به پايين نگاه شود گويا از هواپيما به زمين نگاه مي شود. آن چنان حيرت آور و وحشت انگيز است که پايين آمدن را بر انسان دشوار مي سازد.
افضل الملک که در سال (1310) قمري از اين کوه ديدن کرده است مي نويسد: وجه تسميه اين کوه به خضر اين است که مي گويند: در اينجا حضرت خضر ديده شده است. وي مي نويسد: از قديم اوتاد و [1] اقطاب در آن کوه به اعتزال به سر مي بردند.
در بالاي کوه مسجد کوچکي است، داراي محراب و جالب توجّه. نگارنده نماز مغرب را در آنجا خواندم. صاحب کتاب انوار المشعشعين که در سال (1302) قمري به تدوين آن کتاب اشتغال داشته است مي گويد: شخصي نذر کرد که هرگاه حاجتش روا شود براي بالا رفتن به آن کوه پلّه بسازد، چون حاجت روا شد، [2] سيصد پلّه براي آن کوه درست کرد.
ولي در حال حاضر، جاده را به صورت مارپيچ درست کرده اند و انسان به آساني مي تواند بالا رود. قلّه کوه را هم تسطيح نموده اند، به طوري که جمع زيادي مي توانند در بالاي کوه اجتماع کنند. از قرار مسموع در سال گذشته، بعضي از ارگانهاي دولتي در آنجإ؛کک مراسم خواندن دعاي عرفه را بپا داشتند. در هر حال اين کوه حيرت افزا و ديدني است. کسي که مکّه را ديده و به جبل النور رفته باشد در بالاي اين کوه به ياد غار حرا مي افتد.
در بالاي کوه احساس معنويّت مي شود و تمام شهر و اطراف آن به خوبي ديده مي شود. خصوصيات آن کوه قابل توصيف نيست. امکانات عيّاشي در آنجا وجود ندارد، لذا هر نوع شايعه مرکزيت آن کوه براي گناه تکذيب مي شود.
بعد از اداي فريضه مغرب، راهي مسجد جمکران شديم. حدود نيم ساعت از شب گذشته بود که وارد شبستان مسجد شدم. به سختي توانستم جايي براي نماز عشا پيدا کنم. بعد از فريضه عشاء براي بررسي اوضاع از شبستان خارج شدم. تمام فضاي رو باز اطراف مسجد که چندين هزار متر مربع مي باشد، زير پوشش جمعيت بود.اکثر مردم به نماز و دعا مشغول بودند و هر دقيقه به عدد آنان اضافه مي شد.
از آنجا، راهي درمانگاه مجلّل و مجهّز مسجد جمکران شدم. آماري از دکترهاي متديّن که رايگان براي معاينه و نسخه نويسي به آن درمانگاه مي آيند در تابلوي بزرگي نوشته شده بود. داروخانه اش داير و فضايش مملوّ از مسافر بود.
بعد از مدّتي کوتاه به طرف مسجد آمدم. صدها دستگاه وسيله نقليه از کوچک و بزرگ در بيابانهاي اطراف به چشم مي خورد. سيل خروشان جمعيت رو به افزايش بود و از بلندگوهاي مسجد صداي قرآن طنين انداز بود.
بعد از ديدار با بعضي از اعضاي هيئت مديره و صرف شام، مجدّدا از فضاي روباز مسجد مسير خروجي را طي کردم. با دقت وضع مردم را زير نظر گرفتم. اکثر آنان مشغول دعا و نماز و عبادت بودند. مجموع اين وضعيت در داخل فضاي روباز، منظره مسجد الحرام و منظره مني و عرفات را در ذهن انسان تداعي مي نمود. در اين هنگام، مدح امام زمان از بلندگوي مسجد پخش مي شد. اوضاع سمعي و بصري آن چنان جذّاب بود که قابل توصيف نيست. از داخل تاکسي مشاهده کردم که يک روحاني محاسن سفيد، از ديدن اين منظره و شنيدن مدح امام زمان عليه السلام آن چنان به وجد آمده که گويي به طرف مسجد پرواز مي کند و با ريختن اشک چشم و تکان دادن دستها گويا امام را مي بيند. خلاصه چنان از خود بيخود بود که اين بنده سنگدل را به گريه انداخت.
از بعضي در مقام انتقاد شنيده مي شود که به بهانه جمکران، بعضي از مردم راهي صحنه گناه مي شوند. پاسخ ايشان مثل مشهور است: براي يک بي نماز، درِ مسجد بسته نمي شود. از يک اجتماع چند هزار نفري نبايد توقّع عصمت داشت. انجام چند جرم يک امر طبيعي هر اجتماع است.
اشکال تراشان بيايند اشکال را برطرف کنند و از اين جمعيت که با هزينه خود از اطراف کشور به اين مکان مي آيند با امر به معروف و نهي از منکر و تبليغات صحيح بهره برداري کنند. اين اجتماع عبادي در هر مکاني باشد آن مکان، مقدّس مي شود و در هر بياباني که فرياد و ضجّه بلند نمايند، جاي استجابت دعا مي گردد. همه بايد جمع شويم از افراط و تفريطها و اسراف کاريها، تجملات و خود سريها بکاهيم و آن چنان را آن چنان تر بنمائيم.

اي به کشور ايمان، شهريار بي همتا!
وي به عرصه امکان، گنج علم سبحاني!

آيت خدايي تو، جان مصطفايي تو
قلب مرتضايي تو، هفت سرّ قرآني

هم نهاني و هم پيدا، در مَثَل چو خورشيدي
گر چه از نظر چندي است زير ابر پنهاني

اي عجب به پنهاني، مي زند ره دلها
نرگست به شهلايي زلفت از پريشاني!

از رخت نقاب افکن، راز عالمي بگشا
تا عيان شود بر خلق، سرّ اوّل و ثاني

حال ما مسلمانان، در هم است و بي سامان
درد ما شود درمان، از لبت به آساني

خاطرِ الهي را از رخت چون ماه افروز
کز غمت شب هجران، در هم است و ظلماني

پاورقي

[1] تاريخ و جغرافياي قم، نوشته افضل الملک، ص 64.
[2]
انوار المشعشعين، ص 191.

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/25 و ساعت |

 رؤیای صادقه ی عامربن ناصر

تصمیم نهایی اهالی فین وکاشان به مرحله اجرادرآمدوعامربن ناصر بارفقای خودکاشان رابه مقصدمدینه منوّره ترک کردنددراوّلین منزل که «بارکزر»(بارکرسف)نام دارد،برای استراحت وتجدیدقواکنارسرچشمه آن قریه توقّف نمودند عامربن ناصردرعالم رؤیاوجودمقدّس حضرت ختمی مآب (ص) رامی بیندکه خطاب به او می فرماید: « ای عامر،تو ازطرف دوستان وشیعیان من به طلب یکی ازاولادمن می روی ونوردیده ی من محمّدباقر قرّة العین خود سلطانعلی راکه شباهت به من دارد همراه تو رانه خواهدساخت امّابعضی از ظالمان بی وفا اورادراین محل شهیدخواهندکرد» پس با انگشت مبارک به محلّ دفن آن حضرت اشاره می فرماید

 آری هرکس دارای چنین مسؤولیّت خطیری باشدوچنین خوابی راببینددرتصمیم خودمتزلزل می شودودربادی امر پیش خود می گوید من هرگز چنین کاری را نمی کنم وباعث ریختن خون قرّة العین باقرالعلوم علیه السلام نمی شوم لذا در عالم رؤیا از حضرت رسول صلّی الله علیه  وآله سؤال می کندوتکلیف خود را ازآن حضرت جویامی شودحضرت درپاسخ می فرماید:برای تو حرجی نیست ، ازروز اوّل شربت شهادت ودرد و الم را برای اولاد من آماده کرده اند

حماسه ی تاریخی  مشهد اردهال

 مجید زجاجی کاشانی

صفحه ی شصت و هفت

***********

بیشتر تحقیق نمایید با:  " مشهد اردهال"

 "مراسم قالیشویان " ---- " حضرت سلطانعلی "

 

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/11 و ساعت |

http://www.imamhossein.net/content/view/397/49

 خاك حسين در دست پيامبر (ص )

 نگارش یافته توسط ر – يوسفى

در روايت اهل سنت و شيعه مستندا نقل شده است كه امّ سلمه همسر پيامبر (ص ) مى گويد:

روزى رسول خدا (ص ) مشغول استراحت بودند كه ديدم امام حسين عليه السلام وارد شدند، و بر سينه پيامبر(ص ) نشستند، حضرت رسول (ص ) فرمودند: مرحبا نور ديده ام ، مرحبا ميوه دلم ، چون نشستن حسين عليه السلام بر سينه پيامبر (ص ) طولانى شد، پيش خودم گفتم ! كه شايد پيامبر(ص ) ناراحت شوند ،و جلو رفتم ، تا حسين عليه السلام را بر دارم .

حضرت پيامبر (ص ) فرمودند: امّ سلمه تا وقتى كه حسينم خودش ‍ مى خواهد بگذار بر سينه ام بنشيند، و بدان كه هر كس باندازه تار مويى حسينم را اذيّت كند مانند آن است كه مرا اذيّت كرده است .

امّ سلمه مى گويد: من از منزل خارج شدم ، و وقتى باز گشتم به اتاق رسول خدا(ص ) ديدم پيامبر (ص ) گريه مى كند، خيلى تعجّب كردم ! و عرض ‍ كردم يا رسول اللّه خداوند هيچگاه تو را نگرياند، چراناراحتيد؟ ملاحظه كردم و ديدم حضرت پيامبر(ص ) چيزى در دست دارد، و بدان مينگرد و مى گريد. جلوتر رفتم و ديدم مشتى خاك در دست دارد.

سؤ ال كردم يا رسول اللّه اين چه خاكى است كه تو را اين همه ناراحت مى كند. رسول اكرم (ص ) فرمودند:

اى امّ سلمه الان جبرئيل بر من نازل شد و عرض كرد كه اين خاك از زمين كربلا است . و اين خاك فرزند تو حسين عليه السلام است كه در آنجا مدفون مى شود.

يا امّ سلمه بگير اين خاك را و بگذار در شيشه اى ، هر وقت كه ديدى رنگ خاك به خون گرائيد، آنوقت بدان كه فرزندم حسين عليه السلام به شهادت رسيده است .

امّ سلمه مى گويد: آن خاك را از رسول خدا(ص ) گرفتم كه بوى عطر عجيبى ميداد. هنگامى كه امام حسين عليه السلام بسوى كربلا سفر كردند، من نگران بودم و هر روز به آن خاك نظر مى كردم ، تا يك روز ديدم كه تمام خاك تبديل به خون شده است و فهميدم كه امام حسين عليه السلام به شهادت رسيده اند. لذا شروع كردم به ناله و شيون كررم و آن روز تا شب براى حسين گريستم ، آن روز هيچ غذا نخوردم تا شب فرا رسيد، از شدّت ناراحتى و غصّه خوابم برد.

در عالم خواب رسول خدا (ص ) را ديدم ، كه تشريف آوردند ولى سر و روى حضرت خاك آلود است ! و من شروع كردم به زدودن خاك وغبار از روى آن حضرت و عرض كردم يا رسول اللّه (ص ) من بفداى شما، اين گرد و غبار كجاست كه بر روى شما نشسته است .

فرمود: امّ سلمه الان حسينم را دفن كردم !،

 

 تحفة الزّائر مرحوم مجلسى ص 168.

  داستانهايى از زمين كربلا

 ر - يوسفى

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/06/09 و ساعت |

چهل روزدیگر

یکی ازکارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد:

 

به عللی مرا ازکاربرکنارکردند،رفتم خدمت حضرت شیخ

 

(حسنعلی نخودکی)فرمودند: نمازهایت را اوّل وقت بخوان

 

،چهل روزدیگرکارت درست می شود مدت یک ماه گذشت اثری

 

ظاهرنشد،مجددا مراجعه کردم،فرمودند:گفتم چهل

 

روزدیگر!هرچه فکرکردم امیدی در ظاهرنبودروزچهلم درخیابان

 

نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم شهردارسابق مشهدآقای

 

محمّدعلی روشن با درشکه ازآن محل عبورمی کردند،بلندشده

 

سلام کردم درشکه رانگاه داشت وپرسیدچرااینجا

 

نشسته ای؟مگرکاری نداری؟! شرح حال خودراگفتم گفتند:

 

بامن بیا،باایشان سواردرشکه شده رفتیم به استانداری وفوری

 

دستورداد دفع اتّهام ازمن کرده،مرابه خدمت برگرداندند ودرست

 

قبل ازظهر چهلمین روزی که مرحوم شیخ فرموده بودند،حکم

 

اعاده به خدمت مرا داده ، مشغول کارشدم

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:127

 

طعام غیبی

شیخ بهایی ازعلمای بزرگ اسلام فرمودند:روزی ازروزهادرمنطقه

 

مابرف زیادی باریده بودودرمنزل جدّماشیخ شمس الدین غذایی

 

برای رفع گرسنگی یافت نمی شد،به طوری که کودکان گریه

 

کرده تقاضای طعام می نمودندجدّمابه همسرش فرمود:بچّه

 

راساکت کن تامااز خدادرخواست غذاکرده دعانماییم.آن گاه

 

جدّمامقداری برف گرفته وآنرانزدیک تنورآوردوگفت:این نان است

 

که الآن برای شماخواهم پخت سپس تنور را روشن نمود وبرف

 

رابه شکل چانه درآورده وبه تنورمی زد(تا بچّه هاازدیدن آن

 

مطمئن شوند)این درحالی بودکه جدّمادعامی کردمدّتی نگذشت

 

که ازعنایت الهی درتنور چانه های خمیر نمایان ونان های آماده

 

نصیب آنان گشت

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:17

 

--------------------------------------------------------

 

 برنامه ای برای کنترل خشم

 

انوشیران،خدمتکارمخصوص درباری داشت،که همواره درخدمتش

 

بودبه او  سه کاغذنوشته شده داد،گفت:هروقت من،خشمگین

 

شدم این سه کاغذرا یکی بعدازدیگری به من بده

 

غلام درباری،پیشنهاد انوشیران راپذیرفت،تاروزی،انوشیران برسر

 

موضوعی،سخت خشمگین شد،غلام یکی ازکاغذهارابه

 

اوداد،که درآن نوشته بود:خشم خودراکنترل کن توخدای مردم

 

نیستی،سپس دوّمی رابه اوداد،که درآن نوشته بود:به بندگان

 

خدا مهربانی ورحم کن،تاخدابه تورحم کند،سپس سوّمی،که

 

درآن نوشته بود:بنده های خدا رابه اجرای حقّ خدا،شوق بده که

 

درپرتو چنین کاری ،به سعادت میرسی،به این ترتیب

لحظه به لحظه ،ازخشم انوشیران کاسته شد

 

کتاب:  داستان دوستان

 جلد سوم صفحه  81

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/04/25 و ساعت |

پيرمرد چوپان

روزي بود روزگاري پيرمرد چوپاني بود او مي رفت به صحرا علف ميچيد براي بزها ميداد بز هاعلف بخورند وشير بدهند وخودش كمي از شير هارامي خورد وبقيّه رامي فروخت او زندگي خودرااين گونه ميگزراند وعصرهامي رفت پشت بام وني مي زد قصر پادشاه روبروي خانه ي پيرمرد چوپان بود مادرپادشاه که شورش را کشته بودند عاشق اين مرد بود وقتي پيرمرد مي رفت روي پشت بام وني مي زد اوهم باكلفت به ني زدن اوگوش مي داد مادر پادشاه هرچه كرد نتوانست بااوحرف بزند امّا پيرمرد هم عاشق اوبود روزي وقتي از بزهايش شيرمي دو شيد دوكلاه ديد زمستان بود واوكلاهي نداشت كه سرش راگرم كند يكي از كلاههارا سرش كرد ورفت تاشير به فروشد ولي كسي صدايش رانمي فهميدوكسي اورانمي ديد چون آن كلاه سحر اميز بود اوكه فهميده بود فكري به سرش زد رفت به قصر پادشاه ووارد اتاق مادر پادشاه شد هيچ كس توي اتاق نبود كلاهش رابرداشت مادر پادشاه تا اورا ديد سلام كرد وگفت تواينجا چه مي كني چه طورامدي اين جا اوماجرا راتعريف كرد مي خواست برود مادرپادشاه رابا خودببرد( اوان يكي كلاه راآورده بود)مادرپادشاه آن يكي  كلاه راسرش كرد ومي خواست همراه پيرمرد برود كه پايشان به چيزي خورد وكلاهشان افتاد سربازان داد زدند كه : پادشاها دزدآمده ومي خواهد مادرتان راببرد پادشاه باچوبي آمد وبلند گفت آخرين تقا ضايت چيست كه مامي خواهيم دارت بزنيم اوگفت كلاهم رابه من برگردانيد كلاهش را دادند اوناپديد شد ( مادرپادشاه از قبل رفته بوداو يك گوي سحر آميزداشت كه همه ي آرزوهارا براورده مي كرد )  پيش مادر پادشاه رفت  آن ها آرزو كردند كه به جاي دوري بروند آن ها سال ها به خوبي وخوشي زندگي كردند

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/03/03 و ساعت |

اثر انگشت

 

مرحوم حاج شیخ مهدی پائین شهری قمی دارای کرا مات

 

ومقامات زیادی بوده ،از جمله اگر انگشت ویا انگشتری خودرابه

 

محل گزیدگی مار وعقرب می گذاشت ،فوری اثر زهر وگزیدگی از

 

بین رفته ودرد ساکن ومریض شفا می یافت.این مطلب مکرّر از

 

علما و بزرگان قم که خود مشاهده کرده اند،شنیده شده

 

است.معظّم له در سفری که به اصفهان رفته بودند،موقعی که

 

می خوا ستند سوار ماشین شوندوبه قم مراجعت

 

فرمایند،راننده(تحت تاثیر جوّ رضاخانی)گفته بود که من

 

آخوند راسوارماشین نمی کنم ،بالاخره باخواهش دفتر دار

 

گاراژ،راننده راراضی کرد که حاج شیخ سوارشوندوماشین حرکت

 

کرداتفاقادر بین راه در منطقه ی (مورچه خورت)ماشین

 

پنچرشد.راننده که از اوّل،ازسوارشدن شیخ ناراحت بودفریادش

 

بلندشدوگفت:نگفتم این شیخ راسوارنکنید،دیدیدحرف من راست

 

بودازقدم این شیخ ماشین پنچرشدبالاخره راننده

 

درانظارمسافرین توهین زیادی به مرحوم شیخ کرد.مسافرین

 

دراطراف جاده متفرق گردیدندو حاج شیخ باچندنفر ازمریدان خود

 

درگوشه ای نشسته بودندو راننده به قصدقضای حاجت به کناری

 

رفته بود،ناگهان فریاداوبلندشدکه می گفت:مردم به فریادم

 

برسید.مردم سوی اودویدند،دیدندماری پای اورا گزیده

 

است.راننده متوجّه شده بودکه این بلا،به واسطه اهانت به

 

شخصیّت حاج شیخ مهدی است ومنجربه هلاکت اوخواهدشد

 

و چون در آن بیابان هیچ گونه وسیله علاج ودرمان نبود،اومرگ

 

خودراحتمی دانست،می گفت:به آقابگویید:مراحلال کنند،من

 

اشتباه کردم،وقتی قضیه رابه آن عالم جلیل القدر

 

گفتند،فرمود:من اوراحلال کردم،اورابه نزدمن بیاورید وقتی اورا به

 

نزدشیخ آوردند،درحالی که آن مرد از دردمی نالیدواظهارشرمندگی می کرد،مرحوم حاج شیخ انگشتش رابه محل گزیدگی مار گذاشت.فوری زهربیرون آمد،گویی راننده عمردوباره گرفت وتا آخر عمرازمریدان بااخلاص شیخ شدوازعقیده فاسدخودتوبه کرد

هر کجادردی،دوا آنجارود             هرکجافقیری،نوا آنجارود

 

کتاب:کرامات علما             صفحه:116

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 87/03/03 و ساعت |

گر نکته دان عشقی

بشنو تو این حکایت

+ نوشته شده توسط مهدی دهقان بهابادی در 78/09/27 و ساعت |